دیروز افطار خواهر شوهر (چهارمی)اومدن خونمون موقعه که زنگ زد گفت میایم اونجا خیلی خوشحال شدم از شهرستان اومده بودن از وقتی که ازدواج کردیم این بار دومه که میاد خونمون خدایی خواهر شوهر خوبیه از بدی هیچ کس نمیگه پشت سر آدمم حرف و حدیث در نمیاره از این خونه که الان توشیم خیلی خوششون اومد تا اومدن کلی تعریف کردن،کلی هم میوه برامون آورده بودن که ما راضی نبودیم به زحمتشون..

ماه مبارک رمضان دیگه رو به سر پایینه و خداروشکر امسال من اصلا سختم نبودبه خاطر خنکی هواس ،شایدم من همش خونم زیاد سختم نیست.. 

زن داداشم پا و کمرش درد میکنه سه تا بچه قد و نیم قدم داره اینقد دلم براش می سوزه کاش تو یه شهر بودیم تا میرفتم خونش کمک حالش بود البته اگه روزه نبودیم یه هفته میرفتم بهش کمک میکردم همسری میگه برو ولی دلمم برای همسری میسوزه میگم نکنه من نباشم برای سحری خواب بمونه و بیدار نشه

قرار بود همین 5 شنبه جمعه باهم بریم که همسری 5 شنبه شب فوتبال جام رمضان داره نمیتونیم.. انءشالله خدا بهش کمک کنه و خوب شه و همچنین همه مریضا رو..



تاریخ : چهارشنبه 2 تیر 1395 | 12:49 | نویسنده : parisa | نظرات (9)

  • paper | خشم | اصراف