امروز اصلا حوصله ناهار درست کردن نداشتم همسری از بیرون ناهار آورد گفتم خوبه برای شام هم میریم خونه جاریم چون همسری فردا شیفته یه ساعت پیش به جاریم زنگ زدم گفت غروب نوبت دکتر دارن دیگه قرار شد بعد شام بریم حالا چی برای شام درست کنم به همسری گفتم،گفت بهش فکر نکن میریم بیرون شام می‌خوریم نمیدونم چرا اینقد تنبل شدم از همسری خجالت میکشم هر چند اصلا به روم نمیاره... خوبه تا روز جمعه راحتم...

تاریخ : سه‌شنبه 12 بهمن 1395 | 15:00 | نویسنده : parisa | نظرات (12)

  • paper | خشم | اصراف