دیشب منو همسری درمورد گذشته حرف زدیم قضیه دخترم کلی بغض تو گلوم بود و جلوی همسری خودمو به زور کنترل کردم همسریم همین طور از چهره اش معلوم بود،امروز ظهر سر نماز یه دل سیر با خدا حرف زدم و گریه کردم خودمو حسابی خالی کردم،ظهری همسری از سر کار اومد گفت چرا چشمات پف کرده تازه از خواب بیداری شدی!!!

بارداری من یه ریسک خیلی بزرگه،همسری دیشب گفت اگه راضی هستی یه بچه از بهزیستی بیاریم و از خیر بچه بگذریم و خیال راحت ولی نمیشه اولا به ما بچه نمیدن دوما اگه بدن همه فک و فامیل یه جوری نگاه میکنن و... تحمل حرف و حدیثشون ندارم،خدایا به عزمتت قسمت میدم این دفعه یه بچه سالم بهم بده هر وقت شد دیگه عجله ای ندارم برای وقتش هر وقت میدی فقط سالم سالم باشه ،این نوشته دلمو خوش میکنه(سخت ترین لحظه ها منجر به بهترین لحظه های زندگی میشه)

دختر خاله و شوهرش از کربلا برگشتن. انشالله قسمت همه بشه فردا شب سفره علی دعوتمون کرده ،فردا ظهر میریم به سمت ولایت...



تاریخ : چهارشنبه 30 تیر 1395 | 16:37 | نویسنده : parisa | نظرات (18)

  • paper | خشم | اصراف