X
تبلیغات
رایتل

دلم کلی برای اینجا تنگ شده بود..جمعه همسری شیفت بود دلم بدجور هوای خونه عموم و کرده بود (به یاد گذشته  وقتی مجرد بودم همیشه میرفتم هفته هفته خونشون میموندم)به همسری گفتم ببرم شهرستان خونه عمو اول مخالفت کرده و گفت میبرمت خونه داداشم بعد کلی اصرار کردنم بهش راضی شد و غروب 5 شنبه رفتیم خونه عموم البته همسری نیومد داخل و برای شام رفت خونه خواهرش زن عموم و دختر عموم خیلی خوشحال شدن خدای  خیلی خوش گذشت شبا تا ساعت 3 بیدار بودیم و حرف میزدیم یه روزشم با دختر عموم رفتم بازار بنده خدا به خاطر من دو روز کلاس نرفت، روز شنبه هم همسری مسابقه داشتن نیومد دیگه غروب یکشنبه اومد دنبالم،سه روز خونه عموم بود بود اینقد خوش گذشت انگار یه روز بود....

قرص متفورمین یه هفته دارم میخورم احساس میکنم لاغرم کرده اشکال نداره خیالی نیست. فردا نوبت سونو دارم و فرداهم باید جوابش ببرم به دکترم نشون بدم.. خدایا کمک کن هیچ مشکلی نداشته باشم به وقت همین اذان قسمت میدم.. دوستان برام دعا کنین توروخدا

حسابی با همسایه ها دوست شدم خیلی خوشحالم دیگه اصلا حوصله ام سر نمیره هیچ تازه وقتم کم میارم این یعنی خوشحالی،امروز ساعت 4 همسایه  طبقه 5  ختم یا علی داره اگه قابل باشم برای همه دوستان دعا میکنم..



تاریخ : سه‌شنبه 14 اردیبهشت 1395 | 13:21 | نویسنده : parisa | نظرات (7)

  • paper | خشم | اصراف